|
|
رحلت آیت الله بهجت را به تمامی شیعیان تسلیت می گویم ![]()
انا لله و انا الیه راجعون حضرتآیتالله بهجت ساعت سه و ده دقیقه یکشنبه به علت ایست قلبی به بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) قم منتقل شد؛ اما تلاش پزشکان بیتأثیر واقع شد. این مرجع تقلید که شاگردان فراوانی را تقدیم جهان اسلام کرده است در زمینه عرفان اسلامی سرآمد روزگار خویش بود. قابل ذکر است، حضرت آیتالله محمد تقى بهجت در اواخر سال 1334 هـ ق، در شهر مذهبی فومن واقع در استان گیلان، چشم به جهان گشود و در یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ماه در بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) قم دار فانی را وداع گفت. وبلاگ در انتظار مهدی(عج)؛ رحلت جانسوز این مرجع عظیم الشان را به پیشگاه حضرت و لی عصر امام زمان (عجل الله تعالی فی فرجه الشریف )و مقام معظم رهبری و مراجع عظیم شان تسلیت عرض می نماید .
روحش شاد و یادش گرامی باد ... کوتاهترین بهار عصمت ![]() کوتاهترین بهار عصت
مدینه در انتظار وقوع فاجعه ای سترگ بود و پیامبر در انتظار تحقق وعده ای الهی. او اینک در آستانه مرگ ایستاده است، کسان و بستگانش همه گرداگرد او، ملتهب و در تاب و تب. دخت یگانه اش اما از همه بی تابتر. افول ستاره های اشک بر آسمان گونه زهرا(س) تنها صحنه دلخراشی بود که بیش از هر چیز جان پیامبر(ص) را می آزرد. براستی چه سخت وغم انگیزاست که کسی پاره ای از وجودش را، میوه دلش را، غرق در طوفان اشک و اه ببیند و طاقت بیاورد. او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی قلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد. پس باید چیزی بگوید تا خود و دختر را از این رنج جانگزا برهاند. به سختی سر مبارکش را به سوی فاطمه چرخاند و با اشاره چشم او را نزد خود فرا خواند. با آستین محبت سیلاب اشک را از گوشه چشمان فاطمه سترد. آنگاه فرمود: - نور چشم پدر! پاره جگرم! این همه بی قراری برای چیست؟ این گریه ها عاقبت تو را خواهد کشت. بیش از این بر جگر سوخته پدر آتش نزن! آیا برای چیزی گریه می کنی که از آن گریزی نیست؟ فاطمه اما در میان گریه و بغض پاسخ داد: -پدر! چگونه چیزی را از من می خواهی که از داشتن آن ناتوانم؟! من چگونه می توانم باری را بر دوش کشم که کوهها از برداشتن آن ناتوانند؟! نه پدر! این را از من مخواه! سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد. پس از آن، نگاه حاضران بود که با تعجب به هم گره می خورد. خدایا! پیامبر مگر چه گفت که این چنین فاطمه را آرام کرد. او مهر از سر کدام راز برگرفت که چون آبی خنک بر کویر سوزان دل فاطمه بارید؟ آری! آنچه آن روز از گلوی پیامبر بر گوش فاطمه تراوید وعده دیداری دوباره بود. گفته بود تو زودتر از دیگران به آغوش پدر باز خواهی گشت... ... روزها از پی هم می گذشتند و فاطمه همچنان وعده پدر را انتظار می کشید. اما بالاخره آن روز هولناک رفته رفته از راه رسید... ...امروزهفتاد و پنج روز است که از آن ماجرای وفات پدر می گذرد. بانو از صبح فرموده بود تا ندیمه اش، اسماء بنت عمیس، بسترش را بر وسط اتاق بگستراند. فرزندانش را یکایک بوسید و برای آخرین بار موهایشان را خود آراست. افسوس که چه زود گمان بچه ها که می پنداشتند مادر بهبود یافته است فرو ریخت. از همه دلخراشتر لحظه وداع فاطمه با علی بود. خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سر کند؟ این همه بارمصیبت و رنج را کجا برد؟ سنگینی بار این فراق شانه های کوه علی را فرو خواهد شکست. اما مگر کسی را یارای آن است که در برابر مشیت الهی بایستد! او قضای خویش را پیش خواهد برد. دم دمای غروب بود که فرشته مرگ، درب خانه علی را کوبید. و ازاین پس علی بود و تنهایی! شب بود و یک سینه فریاد مولا بر حلقوم چاه!
|
|