|
|
مادر حضرت مهدي(عج)(قسمت پنجم) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت پنجم) توجه: اگر قسمتهای قبلی این مطالب را تا به حال نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی دوران کودکی از بخش موضوعات چهار قسمت قبلی را همراه با این قسمت مطالعه کنید. قسمت پنجم: ...چون اين كلمات طيبه را تلفظ كردم حضرت سيدة النساء مرا مورد لطف و عنايت خويش قرار داده و فرمودند: دلخوش دار كه بزودي به ديدار ابي محمد موفق شوي و من همچنان آن كلمات طيبه را ميگفتم كه از خواب بيدار شدم، بيشتر شوق ديدار او مرا به گريه انداخت. باز خواب مرا فرا گرفت، بار ديگر حضرت امام حسن عسگري(ع) را در عالم رؤيا ديدم در حالي كه از گذشته شكوه مينمودم و خطاب به آن بزرگوار عرضه داشتم كه اي محبوب من! شما كه دلم را به محبت خويش فريفتي و اسير خود گردانيدي حال چرا جفا ميكنيد؟ امام حسن عسگري فرمودند: تأخير من از ديدار، شرك تو بود و اينكه تو در آيين مسيحيت بودي اكنون كه مسلمان شدهاي هر شب به ملاقات تو ميآيم تا روزي كه حق تعالي فراق ما را مبدل به وصال گرداند، بدين ترتيب شبي نبود كه وجود نازنينش را به خواب نبينم تا اينكه ابي محمد در شبي از شبها به من فرمود: جد تو بزودي لشگري به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد و خود نيز فرماندهي لشگر را به عهده خواهد گرفت و ما هم از تو ميخواهيم با لباس خدمتكاران به همراه عده اي از كنيزان از فلان راه به آنان ملحق شده و از پي جد خود روانه شوي و از فلان راه رفته تا ما به تو برسيم؛ پس چنان كردم كه دستور فرموده بودند كه ناگاه طليعه لشگر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كرده و آخر كار من اين بود كه بعنوان غنيمت نصيب برده فروش پيري به نام «عمر بن زيد» شدم كه او نام مرا پرسيد و من گفتم: نام من نرجس1 است و او گفت: اين نام كه نام كنيزان است! من به صحبت ادامه نداده كه يكدفعه متوجه شدم كشتي ما بركناره پل فرات پهلو گرفت، درحالي كه غم، ضعف و اضطراب مرا در برگرفته بود و من نيز در گوشهاي از كشتي، انتظار قاصد را ميكشيدم تا بيايد و مرا كه در قفس سرنوشت اسير بودم آزاد كند، بالاخره انتظار به پايان رسيد و بعد از مدتها چشم انتظاري، صداي مردي را شنيدم كه به برده فروش ميگفت: آيا به جز اين كنيزان،كنيز ديگري هم داري؟ ... ادامه دارد... مطالب مرتبط: __________________________________ 1- در آن ايام نام نرجس از نامهاي رايج در ميان كنيزان بود. مادر حضرت مهدی(عج) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت چهارم) توجه: اگر قسمتهای قبلی این مطالب را تا به حال نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی دوران کودکی از بخش موضوعات سه قسمت قبلی را همراه با این قسمت مطالعه کنید. قسمت چهام: ... گفتم: ای پدر جان! من که درهای فرج را به روی خود بسته می بینم ولی اگر شکنجه و آزار را از اسیران مسلمان1 برداری و آنان را از قید و بند و زندان آزاد گردانی٬ امید است حضرت مسیح و مریم مقدس مرا شفا دهند. سپس قیصر روم پدربزرگم جمعی از زندانیان مسلمان را آزاد کرد و برخی را از کیفر تخفیف داد و من نیز به ظاهر اظهار بهبودی کردم و کمی غذا خوردم. پس جدم از این واقعه خشنود گردید و سعی در رعایت حال اسیران مسلمان و احترام آنان نمود. بار دیگر بعد از چهارده شب در خواب دیدم ک حضرت فاطمه همراه حضرت مریم که هزار کنیز از حوران بهشتی به همراهشان بود به عیادت من آمدند. حضرت مریم روی به من نمود و فرمود: بنگر این اسوۀ بانوان جهان را که مادر شوهر توست٬ پس به دامن مبارکش افتادم و گریستم و شکایت کردم که حضرت ابی محمد به من جفا می کند و به دیدن من نمی آید. آن حضرت فرمودند: فرزند من چگونه به دیدن تو آید و حال آنکه به خدا شرک می آوری و پیرو مذهب نصاریٰ هستی و این خواهر من مریم است که از دین تو به خداوند پناه می برد و اگر رضای خدا و مسیح را می خواهی باید اسلام اختیار کنی تا به زیارت ابی محمد نایل شوی. گفتم: از جان و دل حاضرم٬ در همین بین صدای بانویم را شنیدم که فرمودند: بگو:« اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد انّ محمّد رسول الله» ادامۀ این بخش را در روزهای آینده در وبلاگ می گذارم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1- روایت است: در آن زمان جنگ بین رومیان و اعراب حاکم بود٬ به همین دلیل بسیاری از مسلمانان در زندان امپراطور روم به سر می بردند. مادر حضرت مهدی(عج) (قسمت سوم) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت سوم) گذشته: ملیکا مادر گرامی حضرت مهدی(عج)٬ نوۀ امپراتور روم به دستور او مجبور به ازدواج با برادر زادۀ امپراطور شد. در حین مراسم ازدواج ناگهان زمین لرزه ای در قصر می آید و تمام بتها و صلیبها را به زمین پرتاب می کند و تختی که برادر زادۀ امپراتور روم روی آن نشسته بود سرنگون می شود. کشیشان از این واقعه می ترسند و به امپراتور روم می گویند که از این وصلت صرف نظر کند. امپراطور پذیرفت ولی دستور داد برادرزاده دیگرش را به عقد ملیکا در آورند. بار دیگر تختها سرنگون شد. و این بار دیگر امپراطور ناامید شد. سپس حضرت ملیکا در عالم رویا دید که پیامبر اسلام به همراه ائمه از حضرت عیسی٬ ملیکا را برای امام حسن عسکری خواستگاری کرده است. قسمت سوم: پس حضرت عیسی مسیح نظر به سوی شمعون افکند و سپس فرمود: ای شمعون! شرف دو جهان به تو روی آورده٬ پیوند کن و با این وصلت با میمنت موافقت نما. شمعون عرض کردک موافقم. سپس حضرت رسالت پناه بالای منبر رفته و خطبه عقد را خواندند و مرا به ابی محمد تزویج کرده و حضرت مسیح و یارانش را گواه گرفتند٬ چون از خواب برخاستم از بیم جان رویای خود برای خانواده و جدم نقل نکردم و همواره آن سرّ آسمانی را در دل نگهداشته و با هیچ کس در میان نگذاشتم و مطمئن بودم که روزی خواب من تعبیر خواهد شد٬ ولی نمی دانستم چگونه این جریان به وقوع می پیوندد٬ بعد از آن شب چنان قلبم از محبت ابی محمد امام حسن عسکری موج می زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم نحیف و رنجور گشته و سخت بیمار شدم٬ در همین رابطه جدم سراغ تمامی طبیبان رفت به گونه ای که طبیبی در شهر روم نماند مگر اینکه او را برای معالجه من حاضر کرد و از دوای دردم از او سؤال نمود و معالجه هیچ یک از آنان نتیجه نداشت و چون جدم از زندگی من ناامید شده بود٬ گفت: ای فرزند دلبندم! ای نور چشم من! آیا خواهشی داری که بگویی تا در انجام آن بکوشم و آیا در خاطرت آرزویی هست تا به عمل آورم؟ ادامۀ این بخش را در روزهای آینده در وبلاگ می گذارم. مادر حضرت مهدی (عج) (قسمت دوم) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت دوم) قسمت اول: ملیکا مادر گرامی حضرت مهدی(عج)٬ نوۀ امپراتور روم است. روزی امپراتور روم تصمیم به ازدواج ملیکا با برادر زادۀ خویش می گیرد. در حین مراسم ازدواج ناگهان زمین لرزه ای در قصر می آید و تمام بتها و چلیپها(صلیب) را به زمین پرتاب می کوند و تختی که برادر زادۀ امپراتور روم روی آن نشسته بود سرنگون می شود. کشیشان از این واقعه می ترسند و به امپراتور روم می گویند که از این وصلت صرف نظر کند. قسمت دوم: پس جدم این امر را فال بد دانست و به کشیشان فرمود: این تخت را بار دیگر برپا کنید و چلیپها را بر جای خود قرار دهید و حاضر گردانید و برادر زادۀ دیگر را بیاورید تا دختر را به او تزویج کنیم٬ باشد با این وصلت نحوست ها بر طرف شود. امپراتور در آن روز برادر زادۀ دیگرش را بر تخت نشانید که مرا به عقد او در آورد و امید داشت تا نحوست ها بر طرف شود و این بار هم تخت از لرزه قصر سرنگون شد و هول و هراس برپا گردید که همه میهمانان متفرق شدند٬ بهمین دلیل جدم با اندوه فراوان به حرمسرا بازگشت و از این قضیه به تفکر فرو رفت و من هم محزون و غمگین در گوشه ای پنهان شدم تا شب شد و به خواب رفتم و در عالم رؤیا دیدم حضرت مسیح و شمعون و جمعی از یاران مسیح در قصر جدم جمع شده اند و منبری از نور به جای تختی که جدم گذاشته بود نصب کرده که از رفعت به آسمان سربلندی می نمود. آنگاه پیامبر مسلمانان حضرت رسول اکرم را دیدم که با وصی و دامادش حضرت علی بن ابی طالب و جمعی از امامان بزرگوار آن قصر را به نور قدوم خویش منور ساختند٬ پس حضرت مسیح از روی تعظیم و اجلال به استقبال حضرت رسالت پناه شتافته و دست در گردن مبارک آن جناب در آورد٬ در همین بین آن حضرت فرمودند: یا روح الله! آمده ام ملیکا فرزند وصی تو شمعون را برای فرزند سعادتمند خود امام حسن عسکری خواستگاری کنم... . ادامه این مطلب را در روزهای آینده در وبلاگ قرار می دهدم. مادر حضرت مهدی(عج) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت اول) مادر گرامی آقا امام زمان (علیها السلام )زندگی خود را این گونه بیان فرموده اند: من ملیکا! دختر یشوعا فرزند امپراتور روم هستم٬ مادرم از فرزندان شمعون٬ وصی حضرت عیسی مسیح است٬ هنگامی که سیزده ساله بودم جدم خواست مرا به عقد برادرزادۀ خود در آورد٬ دستور داد تا کشیشان و راهبان را جمع کرده و سیصد نفر از میان آنان انتخاب کردند و هفصد نفر هم از امرای لشگر و صاحب منصبان کشور و چهار هزار نفر از معتمدان٬ اشراف و اعیان را حاضر کرده و تختی از خزانه قصر بیرون آوردندکه به انواع جواهرات تزیین شده بود و در میان کاخ امپراتوری خویش بر روی پایه هایی استوار ساخته٬ بت ها و چلیپها(صلیب) را بر بلندی ها قرار داده٬ آنگاه امپراتور برادر زاده خود را بر روی تخت نشاند٬ خَدَم و حَشَم کمرها به خدمت بسته لباس رسمی پوشیده٬ راهبان کتاب آسمانی انجیل را باز کرده خواستند قرائت کنند و حطبه عقد را بخوانند که ناگهان کاخ به لرزه درآمد بتها و چلیپها سرتگون شده و به زمین افتادند و پایه های تخت از جای خود به در رفته و برادرزاده امپراتور از بالای تخت به زیر افتاد و بی هوش شد٬ در این لحظه رنگ از روی کشیشان پرید و لرزه بر اندام همگی سای افکند و رئیس کشیشان رو به امپراتور کرده و گفت: قیصر به سلامت باشد ما را از مشاهده این اوضاع منحوس بیم فراگرفته٬ از امپراتور روم تقاضا می شود ما را از انجام این عقد معاف فرمایند؛ زیرا نحوستها روی آورده که نشان دهنده زوال کیش مسیحیت و علامت انقراض سلسله قیصری است... . در پستهای آینده ادامه این بخش را در وبلاگ می گذارم. لطفاً نظرات خود را به ما منتقل کنید.
|
|