تبليغاتX
در انتظار مهدی

                                   "هر فريب خورده اي در خور عتاب نيست."     "هر که پي آرزويش بشتابد به اجل از پاي در آيد."     "تا درد همراه توست تو نيز با او مدارا نما."     "مال، سرمايه شهوات است."     "قناعت ثروتي است که پايان نمي پذيرد."     "عيب تو پوشيده است تا وقتي که بخت تو را مساعدت کند."     "نيکوکار از کار نيکويش بهتر، و بد کار از کار بدش بدتر است."     "بخشنده باش نه اسرافکار، و ميانه رو باش نه سخت گير."     "پاکدامني زيور فقر، و شُکر زيور توانگري است."     "نرسيدن به حاجت آسان تر از خواستن آن به نا اهلان است."     "بهترين معرفت براي انسان، خود شناسي است."     "از دست رفتن دوستان به منزله غربت است."     "ارزش هر مرد کاري است که نيکو انجام مي دهد."     "نفس هاي آدمي گام هاي او به سوي مرگ است."     "کوتاهي سخن نشانه کمال خردست."     "اگر آنچه خواستي نشد، با آن حال که هستي بساز."     "از دست دادن فرصت اندوه است."     "رزق و روزي به مقدار هزينه هرکس برسد."







مادر حضرت مهدی (عج) (قسمت دوم) 

جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت دوم)

قسمت اول: ملیکا مادر گرامی حضرت مهدی(عج)٬ نوۀ امپراتور روم است. روزی امپراتور روم تصمیم به ازدواج ملیکا با برادر زادۀ خویش می گیرد. در حین مراسم ازدواج ناگهان زمین لرزه ای در قصر می آید و تمام بتها و چلیپها(صلیب) را به زمین پرتاب می کوند و تختی که برادر زادۀ امپراتور روم روی آن نشسته بود سرنگون می شود. کشیشان از این واقعه می ترسند و به امپراتور روم می گویند که از این وصلت صرف نظر کند.

قسمت دوم:

پس جدم این امر را فال بد دانست و به کشیشان فرمود: این تخت را بار دیگر برپا کنید و چلیپها را بر جای خود قرار دهید و حاضر گردانید و برادر زادۀ دیگر را بیاورید تا دختر را به او تزویج کنیم٬ باشد با این وصلت نحوست ها بر طرف شود.

امپراتور در آن روز برادر زادۀ دیگرش را بر تخت نشانید که مرا به عقد او در آورد و امید داشت تا نحوست ها بر طرف شود و این بار هم تخت از لرزه قصر سرنگون شد و هول و هراس برپا گردید که همه میهمانان متفرق شدند٬ بهمین دلیل جدم با اندوه فراوان به حرمسرا بازگشت و از این قضیه به تفکر فرو رفت و من هم محزون و غمگین در گوشه ای پنهان شدم تا شب شد و به خواب رفتم و در عالم رؤیا دیدم حضرت مسیح و شمعون و جمعی از یاران مسیح در قصر جدم جمع شده اند و منبری از نور به جای تختی که جدم گذاشته بود نصب کرده که از رفعت به آسمان سربلندی می نمود.

آنگاه پیامبر مسلمانان حضرت رسول اکرم را دیدم که با وصی و دامادش حضرت علی بن ابی طالب و جمعی از امامان بزرگوار آن قصر را به نور قدوم خویش منور ساختند٬ پس حضرت مسیح از روی تعظیم و اجلال به استقبال حضرت رسالت پناه شتافته و دست در گردن مبارک آن جناب در آورد٬ در همین بین آن حضرت فرمودند:

یا روح الله! آمده ام ملیکا فرزند وصی تو شمعون را برای فرزند سعادتمند خود امام حسن عسکری خواستگاری کنم... .

ادامه این مطلب را در روزهای آینده در وبلاگ قرار می دهدم.

نوشته شده توسط محسن محمد امینی  در: دوشنبه 1386/04/25   با موضوع: دوران کودکی   |  

تمام حقوق مطالب این وبلاگ متعلق به وبلاگ در انتظار مهدی(عج) می باشد.

هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ تنها درصورت ذکر منبع مجاز می باشد.