|
|
مادر حضرت مهدی(عج) (قسمت سوم) ![]() جریان مسلمان شدن مادر گرامی حضرت مهدی و ازدواج او با امام حسن عسگری(قسمت سوم) گذشته: ملیکا مادر گرامی حضرت مهدی(عج)٬ نوۀ امپراتور روم به دستور او مجبور به ازدواج با برادر زادۀ امپراطور شد. در حین مراسم ازدواج ناگهان زمین لرزه ای در قصر می آید و تمام بتها و صلیبها را به زمین پرتاب می کند و تختی که برادر زادۀ امپراتور روم روی آن نشسته بود سرنگون می شود. کشیشان از این واقعه می ترسند و به امپراتور روم می گویند که از این وصلت صرف نظر کند. امپراطور پذیرفت ولی دستور داد برادرزاده دیگرش را به عقد ملیکا در آورند. بار دیگر تختها سرنگون شد. و این بار دیگر امپراطور ناامید شد. سپس حضرت ملیکا در عالم رویا دید که پیامبر اسلام به همراه ائمه از حضرت عیسی٬ ملیکا را برای امام حسن عسکری خواستگاری کرده است. قسمت سوم: پس حضرت عیسی مسیح نظر به سوی شمعون افکند و سپس فرمود: ای شمعون! شرف دو جهان به تو روی آورده٬ پیوند کن و با این وصلت با میمنت موافقت نما. شمعون عرض کردک موافقم. سپس حضرت رسالت پناه بالای منبر رفته و خطبه عقد را خواندند و مرا به ابی محمد تزویج کرده و حضرت مسیح و یارانش را گواه گرفتند٬ چون از خواب برخاستم از بیم جان رویای خود برای خانواده و جدم نقل نکردم و همواره آن سرّ آسمانی را در دل نگهداشته و با هیچ کس در میان نگذاشتم و مطمئن بودم که روزی خواب من تعبیر خواهد شد٬ ولی نمی دانستم چگونه این جریان به وقوع می پیوندد٬ بعد از آن شب چنان قلبم از محبت ابی محمد امام حسن عسکری موج می زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم نحیف و رنجور گشته و سخت بیمار شدم٬ در همین رابطه جدم سراغ تمامی طبیبان رفت به گونه ای که طبیبی در شهر روم نماند مگر اینکه او را برای معالجه من حاضر کرد و از دوای دردم از او سؤال نمود و معالجه هیچ یک از آنان نتیجه نداشت و چون جدم از زندگی من ناامید شده بود٬ گفت: ای فرزند دلبندم! ای نور چشم من! آیا خواهشی داری که بگویی تا در انجام آن بکوشم و آیا در خاطرت آرزویی هست تا به عمل آورم؟ ادامۀ این بخش را در روزهای آینده در وبلاگ می گذارم.
|
|